شهاب الدين احمد سمعانى
262
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
و ما مستحقّيم . الخير منّا زلّة و الشّرّ لنا صفة . پدر ما كلاه اصطفا و تاج اجتبا داشت اسير دانهء گندم گشت ، پس حال فرزندانى كه در اين كنيسهء دنيا بماندهاند چگونه بود ؟ اذا كان اول الدّنّ درديّا فما ظنّك بآخره ؛ و لقد عهدنا الى آدم من قبل . آن عهد چه بود ؟ آنكه از دبيرستان نگريزى . فنسى . هنوز طفل بود در راه نواختش آوردند ، راه اطفال ديگر است و كورهء ابطال ديگر . به فردوسش بردند بر سفت عزيزان مملكت ، و آن بهشت مهد بزرگى و وسادت سيادت 14 او ساختند كه هنوز طاقت بارگاه قهر نداشت . فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً . عزم اولوالعزم نداشت . هر كه 15 را نو در اين حديث كشند ، طفل راه بود و گرچه پير هفتادساله بود ، و اينكه تو او را ابليس خوانى ، نامش عزازيل بود و از آنجا كه عزازيلش نام كرده بودند لباسى از پنداشت پوشيده بود كه آن را استدراج خوانند . عزّ آدم نتوانست ديد به حسد بيرون آمد ، و الحاسد جاحد لانّه لا يرضى بقضاء الواحد . شعر ان يحسدونى فانّى غير لائمهم * قبلى من النّاس اهل الفضل قد حسدوا فدام لى و لهم مابى و ما بهم * و مات اكثرنا غيظا بما يجدوا انا الّذى يحسدونى فى صدورهم * لا ارتقى صدرا منها و لا ارد اهل مملكت را به خدمت آدم فرمودند ، او را سر فرونيامد ، زخميش زدند ، آن زخم چه بود ؟ اخرج منها فانّك رجيم . چون آدم آن زخم بديد ، هراس و ترس آن در دلش نشست چنان كه استاد يكى را در دبيرستان ادب كند هراس آن زخم در دل ديگران كار كند ، و آنكه نجيبتر بود ، هراس او بيشتر بود ؛ و باشد كه طاقت ندارد از دبيرستان بگريزد ، يا باشد كه نهان گردد در پس ديوارى ، آن پدر مهربان به طلب او شود ، او را بيند در فرار خود بىقرار گشته ، خونابه از ديده مىچكاند ، بر سفتش نهد 16 و به دبيرستان برد ، و همه راهش تلقين مىكند كه اگر استاد ترا پرسد : كجا بودى ؟ تو چنين گوى كه خويشاوندان مرا به جايى 17 برده بودند . آنكه گفت : أ فرارا منّا يا آدم ؟ / b 84 / اين بود كه آدم از زخم آن هراس بگريخت ، خواست كه پنهان شود ، رحمت را بفرستاد تا او را در بر گرفت و عذرش تلقين كرد كه فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً . گفت : آدم هنوز خرد بود ، عزم اولوالعزم نداشت ، آنگه چون بالغ گشت و طعم اين حديث بچشيد ، چون آن طعم بيافت بارگاه اين حديث گرفت ، ندا درآمد كه اهبطوا . اكنون هر